از شکاف سینه ام روز پیداست و در مرداب تنم، هزاران نیلوفر روییده و ساقه هایشان پیچیده در پیچ و خم احساسم. روزی دگر با "خوب" گذشت... گاهی در تنهایی هنگامی که پیکسل های لبانش در پس "عکس های یادگاری" میخوانند به خود ارضایی همراه با درد خودکشی دست جمعی نهنگها فکر میکنم و صبح با کمری پرتر از همیشه بیدار میشوم و آن روز را بدون درک جنس مخالف در صف اتوبوس می ایستم و به پستانهای حجیم دختر مقابلم خیره نمیشوم..
یک نفر باید دستم را بگیرد و محکم در کافه سر جای خود بنشاند که دیگر تنها نوشتن برای کسی که تنها نیست کافیست.. همهمه ی فهمیده نشدن و نفهمیدن رمز صف طولانی پیراشکی دور میدان امام، درست نزدیک کتاب فروشی های خالی.. کفتار اگر هم پیر باشد باز خرگوش طعمه ی ساده تری از عقاب مریض است...
این بهار به پاییز شاید ختم نشود.. این زمین با یک سوپور پاک نمیشود.... ته قصه های مادر "کلاغ قصه ها" نمیمیرد.. برای خواندنم چشم لازم
نیست..گوش کن صدای اطرافت را...صدای واقعیت هایی که هر روز روی تو ارضاء
میشوند و تو خوشحالی..من همان جا هستم...همان جایی که تو نمیبینی.. از بودن و بودنت ناراحت و خوشحالم..
یک نفر باید میمرد تا صف
نانوایی خلوتتر شود..برو به سمت جنوب آنجا کسی انتظار برف ندارد..تو با
خودت کلاه پشمی ببر و همه را غافلگیر کن.. باید میدانستم که رویا های کوچکی ام هم قد مردی بود که مادرم برایش آش نذری میبرد ...
**** برای مادر
صدای لالایی مادر با لهجه آذری ... کنار گهواره ای که تا چند ماه دیگر خالی میشود.. وقتی پدر برای خنداندن مادر شانه روی پوست سرش میکشید...قهقه های تلخ مادر غذا را کوفتم کرد.. امید..امید..اما این لعنتی ریشه میزند..امید..
دوستت داریم با اینکه میدانیم باید دور باشد روزی که باشد و تو نباشی... میدانم دور است روزی که میگویم مامان آب بیار اما پاسخی صدایی نباشد ... میدانم دور است روزی که آشپزخانه ماه ها از تنهایی و نبودن مادر غمگین باشد ... مادر خوب نیست این روزها ...
امروز صبح مادر با غمی که فقط یک بیوه زن فراموش شده میتواند آنرا بیان کند میخواند: گل در اومد از حموم ... ماه اومد از حموم ...
و من غمگینم ...
از آشپزخانه بوی قرمه سبزی می آید..این یعنی مادر هنوز
امیدوار است...مادر هنوز مرگ مرا باور نکرده...و این نفسهایی که من بیرون
میدهم را به زندگی تشبیه میکند..
من که خر نیستم و معنی گریه های نیمه شب او را میفهمم.. دلداری های شبانه ی پدر را هم میفهمم ... من که دنیایم بوی تعفن
میدهد...دبوارهای خاکستری مشکلشان کمتر از انسانهای خاکستر مزاجی است که هر
روز برای خوب بودن...به خودشان تلقین فرو میکنند..
تصمیم به نبودن..در پی
نوشتن افکاری که ارزششان پیچیدن به دور فلافل است و من میدانم تا به حال
هیچ رئئیس جمهوری از کتاب فروشی کاغذ هم نخریده ... همهمه ی اتفاقات این روزها گیجم کرده ...
باید خروس بود و زود ارضاء شد از این حجم رخوت بار که ما آنرا زندگی مینامیم..
حس کلاغی را دارم که روی سیم برق لم داده و به رهگذری که به او پخ کرده بیلاخ نشان میدهد..
