تبليغاتX
استـــــــــــــغـفر الله

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ايرانسل

فال حافظ


پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391

چرخشی به دور محور خود

حلق آویز شده ام بر دارِ تنهایی ام ...
ذهنی سرشار از خاطرات رنگ پریده ...
گمشده در نفس های خون آلود ...
در چرخشی به دور محور خود ...
بر ویرانه آرزوهای از دست رفته ام و سکوتی که تمام اتاقم را پر کرده ...
چشمان بی تابم در جستجوی چیزی یا آمدن کسی ...
مادر امروز می آید اما "عسل" نه ...
پشت آخرین پلک زدن های، نخفتن هایم به خیالی یا شاید به انتظاری پوچ چشم هایم به سیاهی میرود ...


چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391

کوچه

پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد ... باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان ... خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن ... گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها .... کاش راه برگشتی بود... کاش راه برگشت تاریک ترین راه نبود...





دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391

سقوط میکنم

در کوچه مرد کور روی دیوار سیمانی دست میکشد..کتاب میخواند.. سوزن گرامافون گیرکرده و این مرد از تشویش این آهنگ که تکرار کنان مینالد ارضاء نمیشود.. اهمیت نمیدهم که خوانده نشوم ..  آبها از اسیاب افتادند و سنگ دیگر نمیچرخد...یعنی باید فراموش کرده باشم و با خیال راحت در ولیعصر فلافل گاز بزنم و به مردی که روزی سه هزار تومن در آمد دارد خیره شوم...

بد جور به پرو پای خودم میپیچم ... در اینه با خودم آشتی میکنم...سه ربع بعد میفهمم چرا دایی خودش را با گاز خفه کرد ... زمانی که صدای شیهه ی اسب از رادیو پخش میشود و چند گاو روشن فکر آن را نقد میکنند..

به یادگار بوسه اول با لبان "خوب" که مثل ظرف شستن های مادر کوتاه بود... شبی که مادر را به بیمارستان بردند در تنهایی ام تنها صدای عسل برایم مرهم بود که ... تحریم از همه چی در همه وقت اما نگاه ارزشی من به این دنیا شبیه به دیدن شیار پستانهای پیرزنی چروک است که تحریکم نمیکد... صبر ایوب ندارم اما هنوز توان هست ...

سقوط میکنم..آزاد... آزاد تر از زمانی که میدان آزادی شهیاد بود.. تا نبودنت در این راه سقوط صبر میکنم...  شبی که با دیاسپام شروع میشود ..اما..طولانی ست ..بی رویا بی وهم و تشویش..من نمیخوابم / بیدارم و با هوای این مسکن ها تانگو میرقصم..

هوا گرگ و میش شده و این ماه بی خایه هنوز پشت ابر مانده با اینکه نورش چشمم را آزار میدهد.. ماه دوست رویا هایم هم باطل شد ...

سقوط میکنم ...




جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391

خلاص

پیش نوشت : برای یه دوست !

باز هم یک شب بهاری ... باور نمیکنیم این روزهارا ، درست مثل سپیده دم فردا که ماه هاست با ذهن ما قرار گذاشته! من و تو فقط مینویسیم، از لابلای درون خود از عقده های وا مانده مان ، از شب های صبر و خاکی و نرسیدن هامان ، من و تو بیماریم درست مثل درخت سپیداری که چه باد باشد و چه نباشد همیشه تنش میلرزد . من و تو سردیم . آری دیر زمانی ست که سردیم و شب در این میان فقط بهانه ای شده که به آمدنش ناسزا بگوییم.

گاه بی‌ تفاوت می‌‌نشینیم و انگار هیچ هیچ خیالی نیست ...

از بکارت دختر همسایه تا فاجعه ی خشکسالیِ مکرر آفریقا می‌ نویسیم...
هیچکس نمی‌فهمد ... هیچ .... کس ... نمی‌‌... فهمد
سایه نشینِ زمانه شدن گریز می‌‌آورد ... تنهایی‌ ... بی‌ فایده گی‌‌ ... بی‌ تفاوتی‌ می‌‌آورد... خلاصی می آورد... رفیق ما خلاصیم ... خلاصـــــــ ...



چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391

همهمه ی اتفاقات این روزها

از شکاف سینه ام روز پیداست و در مرداب تنم، هزاران نیلوفر روییده و ساقه هایشان پیچیده در پیچ و خم احساسم. روزی دگر با "خوب" گذشت... گاهی در تنهایی هنگامی که پیکسل های لبانش در پس "عکس های یادگاری" میخوانند به خود ارضایی همراه با درد خودکشی دست جمعی نهنگها فکر میکنم و صبح با کمری پرتر از همیشه بیدار میشوم و آن روز را بدون درک جنس مخالف در صف اتوبوس می ایستم و به پستانهای حجیم دختر مقابلم خیره نمیشوم..

یک نفر باید دستم را بگیرد و محکم در کافه سر جای خود بنشاند که دیگر تنها نوشتن برای کسی که تنها نیست کافیست.. همهمه ی فهمیده نشدن و نفهمیدن رمز صف طولانی پیراشکی دور میدان امام، درست نزدیک کتاب فروشی های خالی.. کفتار اگر هم پیر باشد باز خرگوش طعمه ی ساده تری از عقاب مریض است...

این بهار به پاییز شاید ختم نشود.. این زمین با یک سوپور پاک نمیشود.... ته قصه های مادر "کلاغ قصه ها" نمیمیرد.. برای خواندنم چشم لازم نیست..گوش کن صدای اطرافت را...صدای واقعیت هایی که هر روز روی تو ارضاء میشوند و تو خوشحالی..من همان جا هستم...همان جایی که تو نمیبینی.. از بودن و بودنت ناراحت و خوشحالم..

یک نفر باید میمرد تا صف نانوایی خلوتتر شود..برو به سمت جنوب آنجا کسی انتظار برف ندارد..تو با خودت کلاه پشمی ببر و همه را غافلگیر کن.. باید میدانستم که رویا های کوچکی ام هم قد مردی بود که مادرم برایش آش نذری میبرد ...

**** برای مادر

صدای لالایی مادر با لهجه آذری ... کنار گهواره ای که تا چند ماه دیگر خالی میشود.. وقتی پدر برای خنداندن مادر شانه روی پوست سرش میکشید...قهقه های تلخ مادر غذا را کوفتم کرد.. امید..امید..اما این لعنتی ریشه میزند..امید..

دوستت داریم با اینکه میدانیم باید دور باشد روزی که باشد و تو نباشی... میدانم دور است روزی که میگویم مامان آب بیار اما پاسخی صدایی نباشد ... میدانم دور است روزی که آشپزخانه ماه ها از تنهایی و نبودن مادر غمگین باشد ... مادر خوب نیست این روزها ...

امروز صبح مادر با غمی که فقط یک بیوه زن فراموش شده میتواند آنرا بیان کند میخواند: گل در اومد از حموم ... ماه اومد از حموم ...

و من غمگینم ...

از آشپزخانه بوی قرمه سبزی می آید..این یعنی مادر هنوز امیدوار است...مادر هنوز مرگ مرا باور نکرده...و این نفسهایی که من بیرون میدهم را به زندگی تشبیه میکند..

من که خر نیستم و معنی گریه های نیمه شب او را میفهمم.. دلداری های شبانه ی پدر را هم میفهمم ... من که دنیایم بوی تعفن میدهد...دبوارهای خاکستری مشکلشان کمتر از انسانهای خاکستر مزاجی است که هر روز برای خوب بودن...به خودشان تلقین فرو میکنند..

تصمیم به نبودن..در پی نوشتن افکاری که ارزششان پیچیدن به دور فلافل است و من میدانم تا به حال هیچ رئئیس جمهوری از کتاب فروشی کاغذ هم نخریده ... همهمه ی اتفاقات این روزها گیجم کرده ...

باید خروس بود و زود ارضاء شد از این حجم رخوت بار که ما آنرا زندگی مینامیم..

حس کلاغی را دارم که روی سیم برق لم داده و به رهگذری که به او پخ کرده بیلاخ نشان میدهد..




یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391

دلم برای یک حال ساده تنگ شده !

وقتی از تو حرف می زنم تمام فعل هایم ماضی اند…
ماضی بعید…
ما ضی خیلی خیلی بعید…
نزدیک تر بیا دلم برای یک حال ساده تنگ شده …
این روزها تنها که می‏شوم، با خودم خلوت که می‏کنم،
ماضی‏ها را میانگین می‏گیرم، با آینده جمع می‏کنم، بر خودم بخش می‏کنم، تا با تو تقسیم کنم.
جواب نمی‏دهد، یک جای کار می‏لنگد، می‏دانی چرا؟
این روزها همه چیز التزامیست!

دلم برای یک حال ساده تنگ شده …



یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391

صبر

میگم اگه به یه نفر گفتی "دوستت دارم" .....توی اون پیام خصوصی کوفتی رابرا بهش گیر نده که " تو چی؟" ...."نمیخوای چیزی بگی؟" و..... امثال ذالک....
تهش بهت میگه " منم دوستت دارم" که این بار عاطفیش از هزار تا واژه ی نامانوسِ ناموسی بیشتره جونِ خودم..... وا بده بخواد بگه میگه دیگه.... به همون "مرسی" و "ممنونم ازت" قناعت کن و صبر کن اگر عاشقی.... اگرم توهم زدی خدا شفات بده.... این از بدترین انواع توهم هست..... هم خودتو آزار میدی هم مردم رو به اشتباه میندازی....
.......از ما گفتن......

( از دست نوشته های یک نفوذگر بازنشته).......

پ.ن : واس یکی از دوستان بود




شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391

بودنم برایم هضم نمیشود

جوان معتاد در توالت ترمینال جنوب رویای ته دیگ سیب زمینی ماکارونی را میبیند..
مرد خدا در استخر برزیلی کنار بچه های اسپانیولی بالانس میزند و ما انتظار معجزه در برابر گروه پنج + یک را داریم.. ها ها آلت اسب فرق سرت مرد خدا ...

دیگه فک کنم بعد از چندماهی دیگه نتونم خودمو کنترل کنم ...دیگه نمیتونم ... نژاد پرست نیستم و امروز سوار یک خر نشدم..باید به هم نوع احترام گذاشت اما ... هفته هایی که زوج و فرد خوب باشم و بد ... دیگر بریده ام ... گریزی نیست از مرکز... دیگر بودنم برایم هضم نمیشود ...
دروغهای سنگین با "سایمتادین" هم هضم نمیشوند.. دیگر باید برای نقابم پوششی بسازم تا هیچ خبری از آدمای اطرافم به من ندهند ... دیگر از انسان نبودن یه عده خسته شدم ... خسته ...

ویرانه های باورم را می سازم ... در لانه هیچ کلاغی سوسن نمی روید ... هیچ تاجری به کویر نمی رود ...

برای دشت های گریان..
مردن مادربزرگ دلیل نیامدن پدربدربزرگ به سیزده بدر بود..غوزک پا بهانه..
در خیابان دخترکی تنها لیله بازی میکند...

به سراغ دفترچه ی خاطراتم میروم..

تو... تو در آنی... به کافه دعوتت میکنم... قهوه چی اسپرسو لطفا.. ما حالمان امروز خیلی خوب است به مشتریهایت بگو از خنده های بلند ما عصبی نشوند..

باران...
خدا هم میداند باید از این صحنه عکس داشته باشد...

با هم خندیدیم وقتی صورتت از تلخی اسپرسو لوچ شد..

تو را تا لحظه ی آخر شبیه وقتی که به ورودی پارک میرسیدی و تا آخرین لحظه که ناپدید میشدی دنبال کردم...

تو ناپدید شدی...

من بازگشتم به اتاقم .. به انباری نمور شبیه به اتاق .. دفترچه ی کهنه..
ساعتی که با تو / با چند لحظه با سایه هایی از لحظات خوشبختی ام تانگو رقصیدم.

لعنت..
لعنت..

به بغض انگشتانم که نمیشکند.. :|

بودنم را هضم نمیکنم خدا ...

دفترچه ام را میبندم ... در را باز میکنم و زندگی به همان حماقت سابق در حیاطی که سالهاست درختانش اخته شده  و سالهاست مرد نیست..اما هنوز در اتوبوس جایش را به زن پیر میدهد..اما هنوز مرد نیست..

باید زودتر بخوابم..باید زودتر ناهوشیار شوم تا این درد که هر روز مثل گوشواره های بدلی زن عمو که در عروسی قمپز هجده عیار بودنشان را به عالم و آدم میداد..رهایم کند..




جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391

زادروز خوب

باور کن چند روزیست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم ...

تولدت مبارک "خوب"

با آرزوی خوشبختی برات ... تنها چیزی که الان میتونم بگم اینکه رسما از ته دل میگم دنیای منی !
هه شبیه این شعر عاشقونه ها شد ولی واس من وزنی نداشت خیلی غلیظ و عمیق بود حس میکنم ...

روز تولدتو برعکس خودت دوس دارم چون امشبم عالی بود حتی صدای اذون الانم آزارم نمیده ...




سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391

نبودنم را به پاي نخواستن مگذار

از خودم فاصله ميگيرم..خودم را از دور نگاه ميکنم و پاره سنگي را به سمت بيضه هايم پرت ميکنم..جسمم از درد به خودش ميپيچد..کمي خنک ميشوم ..اين اواخر بدجور از خودم متنفر بودم..
ويرانه غرور يک پدر پس از فهميدن نا باکره گي دخترش...براي قبولي رشته ي مهندسي برق کافيست بداني نماز جعفر طيار چند رکعت است.. باور کن اين روزها ديني ضريب ده دارد...اديسون فقط خودش را خسته کرده..

صفرهاي کمترين سکه ي جيبم هم اندازه بيشترين اسکناس زمان ظلم و طاغوت است...
طاغوت...تو باور ميکني؟

اين روزها بيشتر به اعتقاداتم ميخندم.. همين حالا شبه مهتابي که نزديک به سحر است ...

كاش پسر باور ميكرد خوردن آش رشته بي نگاه هرزه با او دور ميدان انقلاب مي ارزد به خوردن اسپرسو با نگاه دوخته شده به شيار سينه هايش در كافي شاپ تاريك الهيه. مردانگي ات را با Baby check اندازه ميگيري؟ احساسي شبيه به دست ماليدن زير نيمكت مدرسه..احتمال وجود ان دماغ..

سلام "خوب" ، آخر هفته زاد روزت است .. نبودنم در تولدت را به پاي نخواستن مگذار ...
من فقط يک لحظه بودنت را فراموش کردم همين براي يک عمر ويراني کافيست..
نبودنم را به پاي نخواستن مگذار عزيز ...




یکشنبه دهم اردیبهشت 1391

بی اراده

برای خودم که خسته شده ام از اینکه هر روز صبح رویاهایم را به تخت میبندم تا تمام روز را بی دغدغه بگذرانم و شب با خیالی راحت دوباره با خیال و وهم بخوابم..
کوچه پر است از انسانهایی که مرا نمیشناسند..شهر مملو است از مردمانی که به من احترام نمیگذارند و فقط کافیست به یکی از آنها بگویم..همشهری من خسته ام از این روزگار ، من میخواهم عاشق شوم..شعر بگویم و نگران باشم..
رویاهای که زود آرزوههای دست نیافتنی شدند و یاد گرفتم چگونه چیزی که بدست آورده ام و برایم مانده را دوست داشته باشم..

چرا دیگر اتوبوسها بلیطی نیست مگر ما نوستالژی نمیخواهیم..مگر ما تاوان گناه پدارنمان را پرداخت نکردیم..مگر ما طول دوران مدرسه به اجبار نماز جماعت نخواندیم..! زمین تا یک ساعت سفید نمیشود و کسی نمیداند که من اولین بودم و همه هجوم را میفهمند.. این صدای ناله ی اولین دانه ی برف است که به زمین رسیده... همه هجوم را میفهمیند ... همه هجوم را میفهمند . خیال "پروپاگاندا" واقعی نیست و این بستنی در زمستان زود تر از تابستان آب میشود..

دو دکمه مانده تا بوته های پستانت... اصراری برایشان ندارم... ترجیحم این است...
اسپرسو...نوای استیون ویلسون...دفترچه ی دست نوشته هایم... کمی هم اسمیرینوف .دیروز دو صفحه اش را کندم و دور ساندویچ فلافل پیچیدم..این طور شادتر بود...
صدای همهمه ی ایستگاه اتوبوس بین من و پیرمرد خسته تنها چروک پوست تفاوت هست..هردو خیلی به مرگ نزدیکیم... تابلوی خاموش ایست..ناخوداگاه هر موجودی را به گاز دادن ترغیب میکند.

ادرار خونی..در پی نوشیدن دلستر نهار ختم مرد همسایه ... تمرین دست جمعی برای چرخاندن همزمان باتوم و تسبیح..پیامک برای دختری قائده..نزدیکترین شهر به این دیار کره شمالی ست..پس ما چرا اهل جنوبیم..جنوب همه جا.. رئیس جمهور مملکت با سری فراخ استان گردی...جابجایی های نابجا نبایدهایی را باید میکنند که بایدها در مقابلشان کاسه ی نباید نباید به دست میگیرند..
چک کردن پول قبل از ورود به سوپرمارکت...اعتماد به نفس پایینم.. خدا رحمت کند مرد همسایه را..من هرگز باور نکردم او با پیکان خرج هفت نفر را میدهد..
روزگار نمک میپاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم!!!!!

بی اراده

تصمیمی برای فراموش کردنت نیست...




شنبه نهم اردیبهشت 1391

روز نوشت و گرفتاری ها

حرفی ندارم برای قلمی کردن اما با پر رویی تمام صفحهء مدیریت را باز می کنم و شروو میکنم ... نه برای بازدید و مخاطب و کامنت و قس علی هذا ... بل برای دل خودم ... راستش بیشتر از روی ترس ... ترس از اینکه نوشتن هم مثل خیلی چیزهای دیگر فراموشم شود ... مثل همهء بهانه های کوچک خوشبختی که در طول زندگیم یکی پس از دیگری فراموشم شدند و به محاق رفتند ... مثل شعر ... مجله و کتاب ... پارک ... پیاده روی ... سینما ... مهمانی ... رفاقت ...

وقتی میبینم الان چیزی برای نوشتن ندارم بازم همون حال بهم دست میده ! چند روزی میشه خیلی دیگه مشغله زیاد شده... مغزم در عین حال که تعطیل و آرومه ، ولی عینهو بازار مسگرهاس ... شلوغ و گیج و گنگ و درهم برهم ... پروژه های خودم به کنار، درس و کنکور و امتحانات به کنار، کار 1 هفته عقب مونده شرکت به کنار، این احساسات لعنتی که هر شب دست وپاگیر میشه به کنار، تنهایی و روزمرگی گذروندن هم الان سخت شده ! اصن همه چی تو همه چی تو هم رفتن اینگاری... واقعا فقط ظهرا بعده ناهار مثه الانه که میتونم بیام اینجا یه پستی بزارم ... شبام که میام یاهو و چت فقط واس اینه که این تنهایی کله روز رو پر کنم یه طوری...

تصمیم گرفتم حقوقم رو که از این ماه میگیرم جمع کنم تا مهر که میخوام خونه اجاره کنم پول پیشش رو در بیارم... و قاعدتا بسنده نمیکنه اون پول و نیازه تابستون چندتا پروژه بگیرم تا همه چی ردیف شه.

دیشب دلم درحد غیرقابل توصیفی کنسرت سیاوش میخواست !!! یعنی دیوونه وار بود اصن حسش ... البته با این که داشتم بلک فیلد گوش میدادم :دی بسه دیگه بریم به کارامون برسیم و اینکه التماس دعا :دی :جدی